زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

اولین محرم زندگیت

سلام دختر مامانی ...امروزیکشنبه 4 آبان 93 هستش و شما 3 ماه 6 روزته...امروز اول محرم هم هست و اولین حضورت در ماه محرمه ...ماه عزاداری مولامون حسین (ع)...* اینم خلاصه روز شمار محرم از اول تا 20 صفر::: دوم محرم: ورود کاروان اباعبدالله الحسين عليه السلام به سرزمين کربلا...* سوم محرم:خريداري بخشي از زمين کربلا به دست امام حسين(ع) اين زمين ها همان مکاني است که قبر مطهر در آن قرار دارد...* چهارم محرم: سخنراني عبيدالله بن زياد بر ضد امام حسين علي السلام در مسجد کوفه...* پنجم محرم : آماده باش سپاه ابن زياد براي چلوگيري از حرکت مردم کوفه به سوي کربلا براي ياري امام حسين (ع)...* ششم محرم : دعوت حبيب بن مظاهر از طايفه بني اسد براي ياري امام حسين (ع).....
4 آبان 1393

سلام قشنگم

سلام دختر نازم.امروز شما 3 ماه و 3 روزته...* اومدم برات تعریف کنم از این چند روز ...* از اینکه سه شب پیش وقتی شما در حال خوابیدن بودی خدا گریه میکرد وداد میزد ... خدا گله مند بود از بنده هاش...از من که بخاطر سر و صدا بیدار بودم ولی بلند نشدم یه نماز شب بخونم...بلند نشدم یه نماز شکر بخونم ...(بارون میامد و رعد و برق...از اون رعد و برقااااااا بود هاااااااااااا...وقتی میخواستیم بخوابیم کم کم شروع شد ولی زیاد نبود...خوابمون برد ... ساعتای رب به چهار که از خواب بیدار شدم که شما رو شیر بدم دیگه خوابم نبرد از سر و صدا ... من رعد و برق رو خیلی دوست دارم هر چی صداش بیشتر هم باشه بیشتر عشق میکنم و خداموشکر میکنم...فکر میکردم الان هم همین طور باشم ولی ...
1 آبان 1393

دختر سه ماهه من

سلام قشنگم...امروز شما سه ماهه میشی...سومین ماهگرد تولدت مبارک عزیزمممممم...* میخوام از بزرگ شدنت بگم از تغییراتت تو این ماه ...اومدم بگم از بزرگ شدنت لذت میبرم جیگرگوشه مامان...* اول اینکه ماشا الله ماشا الله سمت صدا رو تشخیص میدی و هر طرف که باشیم باهات صحبت کنیم سرت رو برمیگردونی همون طرف...* دوم حرف زدنته(البته به سبک خودت) که تا الان تا اونجایی که یادمه: اَنغـــــــــــــــو ، اَنغغهــــــــــــــه ، اَببـــــــــــــو ، اَمـــــــــــهه ، نَــــــــــــــــــــههه ، اَگـــــــــــــــــــــه رو میگی(صداتو هم برای یادگاری ضبط کردم یه فیلم از حرف زدنت گرفتم جیگری)جیغ هم که فراوان میزنی مخصوصا وقتی ذوق میکنی...* سوم غلت زدنت که کافیه بیدا...
28 مهر 1393

جشن تولد گلپسراست و من بسی ناراحت

بععلهههه امروز بعد از ظهر خاله جون برای گلپسراش جشن تولد میگیره...ولی من میخوام بدونم چه معنی داره واقعا وقتی من نیستم جشن تولد بگیره؟؟!!!(یه عالمه گریهههههه)...*خاله جون بهتون خوش بگذره جای من و زهرا جونم رو خالی کنین... تو عکساتون یه جای خالی بزارین که من با فتوشاپ عکسم رو بتونم جاساز کنم خخخخخخخ...*گلپسرا تولدتون مبارررررررک... دوستتون دارم خاله جونیا... انشا الله که 100 سال عمر کنین و زیر سایه مامان و بابای گلتون باشین...*یه عالمه بوووووووووووس
24 مهر 1393

سرگذشت این سه هفته ما

(((خب از اونجایی که با این سرعت داغووووووووون کادر متن باز نمیشه مجبور شدم ادامه مطلب روامتحان کنم خداروشکر اینجا باز شد...امیدوارم بفرسته اینجوری)))* سلام عمرم دختر نازم...امروز شما 2 ماه و 26 روزته...* ما 4 مهر حرکت کردیم سمت مسجد سلیمان...خداروشکر خاله اعظم جونم باهامون اومدن و قول داده بودن یه ماه باهامون باشن* توی راه زیاد اذیت نکردی ولی من خیلی خسته شدم چون ماشین پر شده بود از وسائلت و جای نشستن نبود...پادرد گرفته بودم اساسی...ساعتای 11و نیم شب رسیدیم اصفهان و رفتیم توی یکی از مهمانسراهای پایگاه اتاق گرفتیم و دیگه افتادیم از خستگی...بابایی هم خیلی خسته شد چون خیلیوقت بود اینجوری رانندگی نکرده بود و با اتوبوس میرفت و میاومد...فردا صبحش ...
24 مهر 1393

عید غدیر مبارک

سلام دختر ماهم... امروز 21 مهر هستش و عید بزرگ غدیر خم... در یک چنین روزی پیامبر دست امام علی (ع) رو در مکانی به نام غدیر خم جلوی مردم بالا بردن و به عنوان جانشین خودشون معرفی کردن ... امروز روز سیداست و رسمه که اونایی که از اولاد پیغمبرن به بقیه عیدی میدن...(ولی ما فعلا که نمیتونیم عیدی بگیریم چون اینجا که کسی نیست...ولی همه تو بیرجند بهمون قول دادن که عیدی هامونو بعدا بهمون بدن...مخصوصا مادر بزرگ جون)... این اولین عید زندگیته ... عید غدیرت مبارک عسلممم
21 مهر 1393

شروع زندگی سه نفره

  سلام خدای مهربونم   مهربونیت رو شکر   از اینکه وقتی اومدم زندگیمون دو نفره بود و الان که دارم میرم سه نفره است ازت بینهایت ممنونم از اینکه بالاخره این 11 ماه با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد و دارم میرم خونه ام ممنونم از اینکه همه چی ختم به خیر شد هم ممنونم   پروردگارم عاشقانه میپرستمت   ****************************************************************************   سلام دخترگلی   اومدم برات بنویسم از فردا از احساسم از غصه ای که تو دلمه   دخترم فردا صبح زود من و شما و بابایی حرکت میکنیم سمت مسجد سلیمان میریم تا زندگی سه نفره مون رو شر...
3 مهر 1393

این چند روز

سلام فرشته من   اومدم برات از پیشرفتات بگم   از اینکه انگار مامانی رو میشناسی و گاهی اوقات فقط بغل مامان  آروم میشی و باهات که حرف میزنم ذوق میکنی و قش قش میخندی حتی باهام با زبون خودت ( اَغغغغغغوُ یا اَغغغغغغه) حرف میزنی...بابایی رو هم فکر کنم کم و بیش میشناسی با اینکه یه ماه از بابایی دور بودی...   دیروز برای اولین بار دستت رو گرفتم که ببینم خودت سعی میکنی بلند شی یا نه ماشا الله ماشا الله ماشا الله هم خودت با زور خودت نشستی و هم خودت بلند شدی کلی همه مون ذوق کردیم....من که ذوق مرگ شده بودم   ساعتای بیداریت بیشتر از قبل شده ولی خوشبختانه شبا راحت میگیری میخوابی و خوابت سنگینه ول...
2 مهر 1393

مشهدی زهـــــرا

سلام سلام سلام دختر نازم   الهی درد و بلات بخوره تو سر من که این قدر بیحالی   دختر گلم صبح سه شنبه طبق قرارمون راه افتادیم به سمت مشهد...ساعت 7 صبح (من و شما و بابایی و مادر جون و مادر بزرگ و بابا بزرگ و عمو محسن و زن عمو و مامان زن عمو)   از راه رفتیم حرم پا بوس آقا ... چه زیارتی بود ... واقعا حال داد   خوشبختانه با اینکه شلوغ بود ولی تونستم شما رو ببرم زیارت اول که خواب بودی تا جای در اتاقی که ضریح اونجاست بردمت و برگشتیم ... بعد که بیدار شدی حیفم اومد نبرمت ، دوباره رفتیم زیارت الهی قربونت برم که با اون چشمای نازت چشم دوخته بودی به ضریح و خیره شده بودی هر کی میدیدت قربون صدقت میرفت سه ب...
29 شهريور 1393